غريبه
سنگ قبرم رانمی سازدکسی،مانده ام درکوچه های بی کسی،بهترین دوستم مرا از یادبرد،سوختم خاکسترم رابادبرد
گاهی گمان نمی کنی , ولی میشود من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها صدایت در گوشم پیچید نامم را خواندی.. گفتی بارانم بی تو نه معنا دارد باران من عاشق هیچ کس نیستم. اما عاشقم ! من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم و هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موجم. من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم. عاشق گوش کردن به دلشان. عاشق خنده هاشان و دیو انگی هاشان. من عاشق چرخ و فلکم. عاشق نان و پنیر و سبزی... من میتوانم عاشق شوم وقتی باران می بارد . عاشق می شوم وقتی دو پرنده را با هم در اوج میبینم . من عاشق گریه های یواشکی و عاشق خنده های زورکی ام. من عاشق مهربانیم . عاشق سکوت مرموز دل های شکسته . عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای شعرهای حافظ. من عاشق پاییزم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک رهگذر. من عاشق شبم .عاشق ماه وستاره ها . من عاشق صبحم عاشق طلوع .عاشق روشنی . من عاشق نورم عاشق نور مطلق . من ... وقتی که تو بارانی میشوی در آسمان چشمانت غرق میشوم دل آسمانی میخواهد. وقتی که حس نبودن در تمام وجودت ... در عمق احساساتت ... و در رگهایت به جریان می افتد ... وقتی که هیچ برای هیچ می بازی ... وقتی که نگاه میکنی ... و بیهودگیهای دیگران را می بینی... وقتی که گوشت را برای شنیدن تیز میکنی ... ولی کسی سخنی برای تو ندارد... وقتی که پاهایت دیگر رمقی ندارند... وقتی که خسته ای و تن و جانت خونینی است ... .
آنگاه دست به سنگ شو .... بزن... بزن بر بیکر کلاغ سیاهی که هیچ ندارد ... بزن چرا که دیوار کوتاه تری جز او نخواهد بود و نبوده و نیست ... بزن ... تا شاید سبک شوی ... شاید دیگر احساس زندگی در تو جریان یابد ... . من بی هیچ بودنی تمام نبودنهایم را برای نیستی به حراج خواهم گذاشت ... اما هیچکس خریدارش نخواهد بود... هیچ کس ... بیدار خواهم ماند تک تک ستاره ها را می نگرم چشم هایم را می بندم تنها ... بر روی بام خیال به پرواز در می آیم کسی در آسمان بی ستاره ام گذر نمی کند کم کم ابر ها آسمن را پر می کنند شاید فقط همین ابر ها بر من بگریند گریه ی آنها هم ترحمی بیش نیست کاش کسی بود که این دل غریب را بفهمد مشکلاین است خود نیز در این بیکران گمم خود نیز حرف دل را نمی فهمم ستاره ها ... همین تفاوت آسمان خیال من با این دنیاست تنها حضور یکی از آنها برای من کافیست برای روشنایی این دل شاید فردا در آسمان رویایی من ستاره ای بدرخشد شاید ... فرقی نمیکند باران وقتی بر زمین افتاد دیگر باران نیست پاییز است و هوا پر شده از " دوستت دارم " هایی که به بادها سپرده ام. کاش پنجره ات باز باشد... ![]()
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود...![]()
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی![]()
![]()
و فراموش میکنم که هوا پاییزی است.
برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم،
بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند.
باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده.
از خلوت کوچه دلم میگیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم.
هر چند که میدانم بارانی شدن،![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


